شنبه 9 تیر1386
راستش اونقدر مطلب هست که می تونم بنویسم که باعث میشه هیچی نتونم بنویسم! مدتی هست که دچار روز مرگی شدم! شاید به خاطر همینه!
صبح ساعت ۸ بلند شو و بعد کلی کارهای اعصاب خورد کن و کل کل کردن با یه عده که هیچی نمی فهمند عصر برگرد خونه. بعد اون هم که یا کلی کار هست که باید بکنم و یا اینکه دراز به دراز درجا می خوابم.
حالا اینا خوبه. قراره که از هفته بعد بعد ابنکه از این شرکت در اومدم برم اون یکی شرکت. یعنی کار در دوجا.
از الان فکرش داره وحشت زدم میکنه که دوام می تونم بیارم یا نه!
با این صحبت ها فکر نکنید که پیرم و از این جور حرفها! به احتمال خیلی زیاد از همه شما که دارین این رو می خونید جوان تر هم هستم.
صبح ساعت ۸ بلند شو و بعد کلی کارهای اعصاب خورد کن و کل کل کردن با یه عده که هیچی نمی فهمند عصر برگرد خونه. بعد اون هم که یا کلی کار هست که باید بکنم و یا اینکه دراز به دراز درجا می خوابم.
حالا اینا خوبه. قراره که از هفته بعد بعد ابنکه از این شرکت در اومدم برم اون یکی شرکت. یعنی کار در دوجا.
از الان فکرش داره وحشت زدم میکنه که دوام می تونم بیارم یا نه!
با این صحبت ها فکر نکنید که پیرم و از این جور حرفها! به احتمال خیلی زیاد از همه شما که دارین این رو می خونید جوان تر هم هستم.
در هر صورت این تصاویر رو هم برای فرار از این روزمرگی میزارم اینجا. برای بزرگنمایی رو تصاویر کلیک کنید:
اعدام:
مونا لیزای محجبه!!!:
روباه قرمز که نتونستم بخونم نقاشیش کار کیه:
نوشته شده توسط Salar در ساعت 19:54 | لینک
|
